تبلیغات
حباب زخم ----- م ا ه ا ن اهواز - زیتون - باوی - پیشگویی امام رضاع
 
درباره وبلاگ


سلام دوستان-ارادتمند همه ی شما هستم واسه دلم وواسه اونایی كه دریای غمشون مثل من بی ساحله مطلب میزارم
عاشق دینم ،
وطنم ومردم خوب ایران زمینم
خدایا !

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم .

(دکتر شریعتی )


پیامبر مکرم اسلام (صل الله علیه و آله و سلم) می فرمایند:
صلوات فرستادن شما برمن، باعث رواشدن حاجت های شما است
و خدا را از شما راضی کرده و اعمال شما را پاکیزه می گرداند


مدیر وبلاگ : ماهان
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما درباره این وبلاگ وموضوعات آن چیست؟






نظر شما درباره این وبلاگ وموضوعات آن چیست؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
حباب زخم ----- م ا ه ا ن اهواز - زیتون - باوی
پروردگارا ، آرامش را همچون دانه های برف ، آرام و بیصدا به سرزمین قلب کسانیکه برایم عزیزند ، بباران . . .




حسین فرزند موسی بن جعفر می‌گوید:
من و عده ای از جوانان بنی هاشم در خدمت حضرت امام رضا علیه السلام نشسته بودیم که جعفر بن عمر علوی (*) از کنار ما گذشت. او سر و وضع آشفته و لباس های کهنه و پاره‌ای داشت. بعضی از ما به یکدیگر نگاهی کردند و خندیدند.
امام رضا علیه السلام فرمود:«به زودی خواهید دید جعفر بن عمر ثروتمند می‌شود و پیروان و طرفداران زیادی پیدا می‌کند.»
کمتر از یک ماه بعد، جعفر بن عمر والی و حاکم مدینه شد، ثروت و موقعیت خوبی به دست آورد و زیاد پیش می‌آمد که با غلامان و اطرافیان خود از کنار ما می‌گذشت و ما هر بار به یاد پیشگویی امام رضا می‌افتادیم.

(*) توضیح: این جعفر، پسر عمر، پسر حسین، پسر علی، پسر عمر، پسر امام سجاد علیه السلام بوده است.

ابراهیم بن موسی می‌گوید:
از حضرت رضا علیه السلام کمک مالی می‌خواستم و بر آن اصرار می‌کردم. روزی به همراه امام از شهر خارج شدیم. هنگام نماز شد. امام در کنار صخره‌ای نزدیک قصری که در آنجا بود نشست و فرمود:«اذان بگو.»
پرسیدم:«آیا منتظر بقیه نمی‌مانید؟»
امام فرمود:«هرگز بدون دلیل، نماز اول وقت را به تعویق نینداز.»
من اذان گفتم و با امام نماز خواندیم. سپس عرض کردم:«ای پسر رسول الله! هنوز خواسته‌ام را برآورده نکرده‌اید و من به شدت نیازمندم.»
امام چوبی را به زمین کشید. سپس دست برد و از زیر خاک، یک شمش طلا بیرون کشید و فرمود:«بگیر! خداوند در آن برای تو برکت قرار دهد. از آن بهره مند شو و آنچه را که دیدی، به کسی نگو.»
آن شمش برای من برکت کرد و من از ثروتمندان منطقه خود شدم.




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 9 تیر 1394 :: نویسنده : ماهان
نظرات ()
سه شنبه 9 تیر 1394 11:12 ق.ظ
غاز های سفید برای سفید شدن خودشان را نَشُسته اند .

لازم نیست کاری اضافی کنی ،

فقط خودت باش...
سه شنبه 9 تیر 1394 09:58 ق.ظ
دوست خوبم خیلی دوست دارم با هم همکاری داشته باشیم وبلاگت خیلی دوست دارم خوشحال می شم به وبلاگ من هم سر بزنی مطمدن باش ضرر نمی کنی
سه شنبه 9 تیر 1394 09:35 ق.ظ
سلام بهترین خوبین؟!؟
وب زیبایی دارید،ایشالا که همیشه موفق باشید.
میشه ازتون خواهش کنم از وب منم دیدن کنید
ممنونم و منتظرتونم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.